|
.........یاد یاران......... |
[ چهارشنبه 6 مهر1390 ] [ 18:54 ] [ امیر عسگری آهی ]
[ ]
[ شنبه 25 تیر1390 ] [ 23:18 ] [ امیر عسگری آهی ]
[ ]
اتل متل یه بابا ![]() دلیر و زار و بیمار اتل متل یه مادر یه مادر فداکار اتل متل بچهها که اونارو دوست دارن آخه غیر اون دوتا هیچ کسی رو ندارن مامان بابا رو میخواد بابا عاشق اونه به غیر بعضی وقتا بابا چه مهربونه وقتی که از درد سر ![]() دست میذاره رو گیجگاش اون بابای مهربون فحش میده به بچههاش همون وقتی که هرچی جلوش باشه میشکنه همون وقتی که هرچی پیشش باشه میزنه غیر خدا و مادر هیچکسی رو نداره اون وقتی که باباجون موجی میشه دوباره دویدم و دویدم سر کوچه رسیدم بند دلم پاره شد از اون چیزی که دیدم ![]() بابام میون کوچه افتاده بود رو زمین مامان هوار میزد شوهرمو بگیرین مامان با شیون و داد میزد توی صورتش قسم میداد بابارو به فاطمه، به جدش تو رو خدا مرتضی زشته میون کوچه بچه داره میبینه تو رو به جون بچه ![]() بابا رو کردن دوره بچههای محله بابا یه هو دوید و زد تو دیوار با کله هی تند و تند سرش رو بابا میزد تو دیوار قسم میداد حاجی رو حاجی گوشی رو بردار نعرههای بابا جون پیچید یه هو تو گوشم الو الو کربلا جواب بده به گوشم مامان دوید و از پشت گرفت سر بابا رو بابا با گریه میگفت کشتند بچههارو ![]() بعد مامانو هلش داد خودش خوابید رو زمین گفت که مواظب باشین خمپاره زد، بخوابین الو الو کربلا پس نخودا چی شدن؟ کمک میخوایم حاجی جون بچهها قیچی شدن تو سینه و سرش زد هی سرشو تکون داد رو به تماشاچیا چشماشو بست و جون داد بعضی تماشا کردن بعضی فقط خندیدن اونایی که از بابام فقط امروزو دیدن ![]() سوی بابا دویدم بالا سرش رسیدم از درد غربت اون هی به خودم پیچیدم درد غربت بابا غنیمت َنبرده شرافت و خون دل نشونههای مرده ای اونایی که امروز دارین بهش میخندین برای خندههاتون دردشو میپسندین امروزشو نبینین بابام یه قهرمونه یهروز به هم میرسیم بازی داره زمونه موج بابام کلیده قفل در بهشته درو کنه هر کسی هر چیزی رو که کشته یه روز پشیمون میشین که دیگه خیلی دیره گریههای مادرم یقه تونو میگیره بالا رفتیم ماسته پایین اومدیم دروغه مرگ و معاد و عقبی کی میگه که دروغه؟ [ جمعه 17 تیر1390 ] [ 0:35 ] [ امیر عسگری آهی ]
[ ]
...........................................................................................................................
...........................................................................................................................
...........................................................................................................................
...........................................................................................................................
...........................................................................................................................
...........................................................................................................................
...........................................................................................................................
...........................................................................................................................
...........................................................................................................................
...........................................................................................................................
...........................................................................................................................
...........................................................................................................................
...........................................................................................................................
[ جمعه 27 خرداد1390 ] [ 1:5 ] [ امیر عسگری آهی ]
[ ]
خاطره ای از شهید مهدی باکری يك دست لباس بسيجي آدم ، در همان برخورد اول ، مجذوب چهرة معصومش مي شد .
موجي در چشمان نافذش بود كه هر كس را اسير مي كرد . با وجود اندوه دائمش ، خندان و بشاش بود . هميشه آماده به خدمت و پرتوان بود ؛ هر چند چشمانش حكايت از بي خوابي هاي طولاني داشت . او يك فرمانده عارف و عامل بود . كهنه ترين لباس بسيجي را به تن مي كرد و هر وقت كه مورد اعتراض قرار مي گرفت ، تا يك دست لباس نو از انبار بردارد، مي گفت : تا وقتي كه قابل استفاده است ، مي پوشم از من بهتر، بسيج ي ها هستند چند روزي بود كه از صبح زود تا ظهر پشت خاكريز مي رفت و محور عملياتي لشگر را تنظيم مي كرد و روي منطقه تا جايي كه برايش امكان داشت ، كار را بررسي مي كرد . هواي گرم جنوب ؛ آن هم در فصل تابستان ، امان هر كسي را مي بريد . يكي از همين روزها نزديك ظهر بود كه آقا مهدي از خاكريز به طرف سنگر بچه ها آمد و با آب داغ تانكر ، گرد و خاك راه را از صورت پاك كرد و سر و صورتش را آبي زد و وضو گرفت و به داخل سنگر رفت . آقا رحيم كه در حال تنظيم گزارش براي ارايه درجلسه بود ، با آمدن آقاي باكري سر پا ايستاد و ديده بوسي كردند . در همين حين آقا رحيم متوجه لب هاي خشك آقا مهدي شد كه حكايت از تشنگي فوق العادة او داشت . ![]() رحيم به سراغ يخچال رفت و يك كمپوت گيلاس بيرون آورد ، در آن را باز كرد و به آقا مهدي داد . آقا مهدي خنكاي قوطي را كه حس كرد، گفت: امروز به بچه ها كمپوت داده اند؟ آقا رحيم گفت : نه آقا مهدي ! كمپوت ، جزء جيرة امروزشان نبوده . باكري ، كمپوت را پس زد و گفت : پس چرا، اين كمپوت را براي من باز كردي ؟ رحيم گفت : چون شما حسابي خسته بوديد وگرما زده مي شديد . چند تا كمپوت اضافه بود ، كي از شما بهتر؟ آقا مهدي با دلخوري جواب داد : از من بهتر؟ از من بهتر ، بچه هاي بسيجي هستند كه بي هيچ چشم داشتي مي جنگند و جان مي دهند . رحيم گفت : آقا مهدي ! حالا ديگر باز كرده ام . اين قدر سخت نگير ، بخور. آقا مهدي گفت : خودت بخور رحيم جان ! خودت بخور تا در آن دنيا هم خودت جوابش را بدهي . [ جمعه 6 خرداد1390 ] [ 0:43 ] [ امیر عسگری آهی ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : night skin ] | ||